تبليغاتX
شاهدخت سرزمین ابدیت
نوازنده دوره گرد...این حوالی....الهه ناز می خواند!
 

تصمیماتی که توی این چند وقت گرفتم کم کم داره نتیجه می ده!

یعنی یه جورایی دونه دونه دارم بهشون عمل می کنم.....

اما شمال که میام همه حساب و کتاب هام به هم می ریزه....حتی خواب شب هام...

اینجا که هستم توی یه انتظار دائمی ام....نمی دونم چرا....شاید به خاطر  نوستالژی

اینجاست.....بگذریم....

مشتاقم بیام تهران به خاطر کنسرتی که سارا می خواد منو ببره.....

ظاهرا یه کنسرت راک....اینکه می گم ظاهرا چون استثنا نمی دونم قراره کجا برم...

و جالبه که من از موسیقی راک بیزارم....اما خب فکر کردم شاید توی اجرای زنده فرق داشته

باشه.....که حتما داره!

احتیاج به کمی تغییر حال و هوا داشتم تا قبل از شروع کلاس ها که این ترم مطمعنا

بیچاره ام می کنه!

گاهی از این سرعت گذشتن روزها می ترسم...... انگار همین چند هفته پیش

بود که مشتاق برگشتن بودم نه یک سال قبل.....فرق اون روزها و شب ها....با حال و هوای

الانم .....واقعا منو می ترسونه.....شایدم ناراحتم می کنه....نمی دونم.....

تازگی ها چیز زیاد از حس و حالم نمی دونم.....یه کم نا آشنا شدم با خودم....

مثل اینکه آدمی رو یهو بهت معرفی کنن و بگن  :"ببین ...این تویی....خوش باشین با هم!"

بعد ولت کنن و برن.....بگذریم!

 

 

                                              فعلا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:43  توسط ساناز  | 

 

 

 

 

 

بچه که بودیم یه کارتونی می داد...یه بار مادر بزرگ برای گرم کردن خونه اش

شال گردنی بافت به چه بلندی....چند روز پیش یادش افتادم و یهو هوس کردم یه

شال گردن زرد داشته باشم....

از دیروز تا حالا بیشتر از ده بار از مامان پرسیدم ترکیب زرد و سفید قشنگه و

صبورانه گفته آره...جالبه که هر بار یادم می ره این سوال رو پرسیدم ازش.....

( آلزایمر در سن ۲۳ سالگی ممکنه بیاد سراغ آدم؟)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:14  توسط ساناز  | 

 

 

به شیوه کودکی با دلخوشی های کوچک ...خوشم......!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:31  توسط ساناز  | 

 

 

۵ سال پیش همچین شبی...باورتون می شه یادم نیست چه حالی

داشتم؟ شب کنکور...گروه تجربی....اما از تنها چیزی که مطمعنم اینه

که استرس نداشتم....

از وقتی رفتم دانشگاه یه جورایی تقدیر گرا شدم.....همش فکر می کنم

اگه حوادث زندگی ام یه جور دیگه چیده شده بود چی می شد؟

گاهی ترسناکه که ببینی یه ورق پاسخنامه اینطوری همه زندگیتو

 عوض می کنه!

چند درصد ما رشته ای رو خوندیم که دوست داشتیم؟

یا  اصلا استعدادشو داشتیم؟

امسال یه چند تایی کنکوری داریم ...نزدیکترینشون سارا

برای دوست جونم آرزوی موفقیت می کنم

احمقانه ترین کار دنیا اینه که دوباره خودمو بندازم توی این دردسر....

اما خب...حماقت یه جزئی از این زندگیه....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:4  توسط ساناز  | 

 

انقلاب.... دانشگاه تهران...هوا گرمه...تازه ژوژمانم تموم شده.....با کیف بزرگ

ورق هام ایستادم و نای راه رفتن ندارم.....تنها تاکسی که تا سر جمالزاده

می ره سوار می شم و.....کاشکی نمی شدم که تا دم خونه و حتی

تا همین حالا بغض نکنم.....

نمی دونم چی دارم.....که همه فکر می کنن به درد درد دل می خورم.....

تنها مسافر ماشینم ....هوا گرمه...کلافه ام......مرد راننده شروع می کنه

به حرف زدن.....نمی شنوم چی می گه....یه چیزایی از بیمارستان و

عمل و آمپول می گه.....که به خاطر ۵۰ هزار تومن که کم داشته آمپول

۷۰۰ هزار تومنی بچه شو بهش ندادن.....بغض داره ...یه مرد ۴۰ ساله....

جون یه بچه ۷ ساله که ضربه مغزی شده ۵۰ هزار تومنم نمی ارزه.....

بهش نمی گم جون آدما این روزا از این ارزونتره.....به قیمت یه کیف دستی

که از شونه پیرزنی بزنی و پرتش کنی کنار.....به قیمت یه نگاه هرزه ....

به قیمت خیلی چیزا ارزون تر از ۵۰ تا هزار تومنی......

مزخرف می گم.....یه چیزایی تو مایه های امیدوار بودن......

و دعا برای بچه ای که عکسشو نشون می ده و مثل ماه می مونه......

موقع پیاده شدن معذرت خواهی می کنه ......

ایرادی نداره.....فقط می تونم یه لبخند احمقانه بزنم و چیزی نگم......

دعا؟؟؟......منتظرم بیام خونه و به مامان بگم دعا کنه.....

روز مادره....گل فروشی ها شلوغ....همه جا شلوغ ......موقع جدا کردنه

شاخه های رز زردی که مامان دوست داره......فکر می کنم یکی امروز از

بچه اش نمی شنوه..." مامان روزت مبارک.....دوستت دارم...""

 

 

پ.ن) ببخشید اگه تلخم....یه چیزایی آدمو تلخ می کنه.....

مثل ناتوان بودن....فقط شنیدن و .....بگذریم......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:46  توسط ساناز  |