شاهدخت سرزمین ابدیت
یادداشت های پراکنده
خوشحالی گاهی جور احمقانه ای خودش رو نشون می ده....کافیه شب که دراز
کشیدی دوست داشته باشی از پشت همینطوری بغلش کنی....گرمای تنش رو حس
کنی .....بو کنی و تمام وجودت از بوی تنش پر بشه....بعد صورتت رو توی موهاش گم کنی....
اینا همه خوبن اما بخش خوشحال کننده اش اونجاست که تا صبح از ترس اینکه بیدار نشی و
همینطوری تو بغلت بمونه تکون نخورده و تمام تنش خواب رفته.....
من دیوونه ام....من دیوونه این عشق بازی های کودکانه ام......
پ.ن) ![]()
دلم شور می زند.....مثل آن روزهای قرار های عاشقانه.....دلم جوری غریب شور می زند.....
انگار چیزی را می داند که من نه......
کمی خسته ام....زباد دلگیر.....اما تمام اینها دلیل نمی شود که دلم اینقدر داد بخواهد....
که بخواهد بزند زیر همه چیز و برود گوشه کناری برای خودش داد بزند.....
هیچ چیزی دلیل نمی شود که دلم اینقدر تنهایی بخواهد و هیچ مهربانی را تاب نیاورد.....
هیچ چیز دلیل اینهمه غمی که حس میکنم نمی شود.....
سالها می گذره....جقدر عجیبه که از چیزی سالها بگذره....و چقدر
ترسناکن این روزهایی که اندازه یک عمر دور اند از تمام اون همه عشق و
تمام اون همه شور......سالها می گذره از اون روز پشت امام زاده....
از راه تجریش تا راه آهن.....از تمام اون همه خنده و تمام.....
روزهایی که گذشتند و یه خط محو ....مثل یه داغ گذاشتند روی دلمان.....
چقدر تمام این روزها دورند....چقدر ...؟
نترس ....ترس تو را به پیشواز تمام ترسناک های دنیا می برد.....
نترس و تمام قدم هایت را جوری بردار که انگار زیر پاهایت سخت ترین
قطعه زمین را داری......حتی اگر روی آب قدم برمی داری......
"چقدر تلاش کردم مردم بفهمند ولی آنها فقط خندیدند . "
چارلی چاپلین
| Design By : Night Melody |

